| پاییز رنگ پریده | |
|
اصلآ به چه درد می خورد پاییز امسال؟ پاییز رنگ پریده ٬ پاییز در شهر مردگان ٬ پاییز... پاییز امسال چه بی رونق و چه بی صداست. راستی به چه درد می خورد پاییز بی کتاب. وقتی توی کتاب فروشی انگشتت روی هیچ کتاب جدید و قابل توجهی سر نمی خورد. پاییز به چه درد می خورد بدون نمایشگاه های نقاشی و عکس و... همه ی انچه که از ممیزی ها رد نمی شن! پاییز چه بی صداست بدون هیچ کنسرت و تئاتر و فیلم درست و حسابی.. تمام خوشی پاییز به دکه های روزنامه فروشی بود که با شروع شدن دانشگاه ها پر می شد از تیتر های داغ . پاییز بدون روزنامه و مجله ها که از باد می لرزند زیر تکه های اجر چه فایده. پاییز را چه فایده با ان پرچم های سیاه و موتور سوارهای سیاه پوش. پاییز چه بی حرمت می شود با ان چکمه پوشها و باتوم به دست های هرزه نگاه سر هر چهار راه. پاییز را چه فایده که برگها از این همه دروغ شرم می کنند و زرد می شوند ولی.... پاییز ترسیده را چه فایده؟! پاییز بی نفس را چه فایده؟! پاییز بی رمق را چه فایده؟! پاییز ناامید تسلیت! پی نوشت:پایتان را روی برگهای خشک نگذارید مبادا صدایش به گوش نامحرمان اعتراضی باشد!!!! |
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:35  توسط ندا
|
خدایا
من مومنم
به هر آنکه دلش هوایی تو باشد
تو هوایش را داری............
........
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کرد: شادی, غم, غرور, عشق
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقشان را آماده و جزیره را ترک کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو رفت عشق از ثروت که با قایق باشکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلاو نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود؛ پس عشق به او گفت : اجازه تا من با تو بیایم؟
غم با صدای حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی ناراحتم احتیاج دارم تا تنها باشم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:57  توسط ندا
|
عشق مادر
وقتي که تو 1 ساله بودي، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو مي شست! به اصطلاح، تر و خشک مي کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو 2 ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که، وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که 3 ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي!
وقتي 4 ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که 5 ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بري.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي!
وقتي که 6 ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که 7 ساله بودي، اون، برات وسائل بازي بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!
وقتي که 8 ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن(بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که 9 ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که 10 ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردي،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني!
وقتي که 11 ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي، ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتي که 12 ساله بودي، اون تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي، صبر کردي تا از خونه بيرون بره!
وقتي که 13 ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که 14 ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده!
وقتي که 15 ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردي، با قفل کردن درب اتاقت!(نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشه)!
وقتي که 16 ساله بودي، اون بهت ياد داد که چطوري ماشينش رو بروني(رانندگي ياد داد).
تو هم، ازش تشکر مي کردي، هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي!
وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي!
وقتي که 18 ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که 19 ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوابگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي خودتو دست و پا چلفتي نشون بدي!!(به اصطلاح، بچه ماماني
!!)
وقتي که 20 ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره!
وقتي که 21 ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!
وقتي که 22 ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني!
!
وقتي که 23 ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتي که 24 ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي(که ناشي از خشم بود)فرياد زدي:مــادررر،لطفا
ًً!!
وقتي که 25 ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه.
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!
وقتي که 30 ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، "همه چيز ديگه تغيير کرده
!!"
وقتي که 40 ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که 50 ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!
و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره. و تمام کارهايي که تو(در حق مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني...
و، اگه زنده نيست، محبت هاي بي دريغش رو فراموش نکن و به راحتي از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کني و اونو دوست داشته باشي، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داري
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:39  توسط ندا
|
به نام خدای تنهایی هایم
دلم می خواهد شعر هایم در آینه ها, جنگل ها و در باغستان ها ی بزرگ تکثیر شود. دلم می خواهد از تمام کلماتم گل سرخی بروید و نیلوفری که تا ماه قد بکشد. اگر بخواهی می توانی صدای قلبم را در شعرهایم در کاشی های آبی و در شاخه های بی برگ بشنوی من سال ها هم نشین حرف و صوت و کلمه بوده ام تا بگویم هیچ کجای جهان زیباتر از چشمان تو نیست.
اگر چه هیچ شاخه گلی به دستت نداده ام و در خیابان سبز زندگی دوشادوش تو قدم نزدم ولی تمام گلها را به خاطر شباهتی که به عطر تو دارند ستوده ام.
من هرگز رود خانه ای را که عاشقانه به طرف تو می آید گل آلود نکرده ام و پرندگانی را که در گیسوان تو لانه دارند را نادیده نگرفته ام.
دلم می خواهد نفس هایم آن قدر ادامه پیدا کند که دست فرشته ها را در دست بگیرم و با آن ها به خانه توبیایم آن گاه از تو بخواهم که نام مرا از صفحه آخر دفترچه خاطراتت پاک نکنی.
گاهی حرفهایم میان حروف در هم الفبا گم می شود و هر چه کنار پنجره منتظر می مانم شهری قدم به اتاقم نمی گذارد.
نمی دانم بهشت کی از کجا شروع شده است اما حتم دارم که تو آخرین ایستگاه بهستی و چشم هر کس به تو بیفتد شبیه کودکی های ماه می شود.
هر چند قلبم برای اقامت تو خیلی کوچک است اما پیوسته مهمان من باش*
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:54  توسط ندا
|
نحوه طرز تفکر دختر/پسر نسبت به پدرش در سنین مختلف
At 4 Years
My daddy is great.
پدرم فوق العاده است.
At 6 Years
My daddy knows everybody.
پدرم همه چیزو رو می دونه
At 10 Years
My daddy is good but is short tempered
پدرم خوبه ولی زود از کوره در میره
At 12 Years
My daddy was very nice to me when I was young.
وقتی که نو جوان بودم پدرم با من خیلی خوب بود
At 14 Years
My daddy is getting fastidious.
پدرم داره سخت گیر می شه
At 16 Years
My daddy is not in line with the current times.
این مواقع پدرم با من سازگار نیست
At 18 Years
My daddy is becoming increasingly cranky.
پدرم به شدت بد اخلاق شده
At 20 Years
Oh! Its becoming difficult to tolerate daddy. Wonder how Mother puts
up with him.
وای خیلی سخته که پدر رو تحمل کرد. تعجب می کنم که مامان چه جوری تحملش می کنه!
At 25 Years
Daddy is objecting to everything.
پدرم به همه چیز ایراد می گیره
At 30 Years
It's becoming difficult to manage my son. I was so scared of my father
when I was young.
کنترل پسرم داره برام مشکل می شه. من وقتی همسن پسرم بودم از پدرم حساب می بردم
At 40 Years
Daddy brought me up with so much discipline. Even I should do the same.
پدرم به من انضباط رو آموخت حتی که الان باید من همون کارو بکنم
At 45 Years
I am baffled as to how my daddy brought us up.
گیج شدم که پدرم چه طوری مارو تربیت می کرد
At 50 Years
My daddy faced so many hardships to bring us up. I am unable to manage
a single son.
پدرم واسه ما با مشکلات زیادی رو برو شد ولی من از پس یه بچه هم بر نمیام
At 55 Years
My daddy was so far sighted and planned so many things for us. He is
one of his kind and unique.
پدرم خیلی دور اندیش و برنامه ریز بود. او در نوع خودش بی نظیر بود.
At 60 Years
My daddy is great.
Thus, it took 56 years to complete the cycle and come back to the 1st stage.
Realise the true value of your parents before its too late]
پدرم عالیه.
بدین گونه چرخه 56 سالگی پدرم برگشت به سر جای اولش.
ارزش واقعی والدین رو قبل از اینکه خیلی دیر بشه رو قدرش رو بدونید __
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:19  توسط ندا
|
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید .![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:26  توسط ندا
|
از چشم عشق اشک میریزد
از چشم آسمان باران
آری هردو دل شکسته اند
تقدیم به یک عشق بارانی
*****
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که صد غربت چشمان من باشی رفتی
نمی دانم کجا تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم, خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگا ر کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه نمی دانم تو هرگز یاد مرابا عبور خود نخواهی برد
برگرد و ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ آرزوهایت دعا کردم!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:49  توسط ندا
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود...
روزی روزگاری یه مادر بزرگ بود، که یه روز نمی دونم از کجا و چطوری این فکر به کلش رسید که بشینه و برا نوه ها و بچه هاش قصه بگه.
هر روز با آب و تاب و با یه دل پر امید میشست، از این طرف و اون طرف قصه میخوند، تا شب که اومد، اونها رو برا نوه و نونگولاش تعریف کنه .
اما یه روز این مادر بزرگ قصه ما دید که داره با قصه هاش برای خودش و بقیه حسابی دردسر درست میکنه. برا همین لقای گفتن قصه رو به عطاش ترجیح داد و قصه گفتن و درد دل کردن رو برا همیشه بوسید و گذاشت کنار...
نتیجه های این قصه:
1- گاهی وقتا اوضاع اون طور که آدم فکر میکنه پیش نمیره . جایی برای خیلی از قصه ها و مادر بزرگ ها وجود نداره.
2- احترام به بزرگتر ها از اوجب واجباته. چیزی که مایه خوشبختی همه ی ما میشه دعای خیر پدر و مادرامونه. بیاین از روزی بترسم که آهشون دامنمون رو بگیره.
3- اگر بار گران بودیم رفتیم.حلال کنید...
با احترام و دعای خیر برای همه شما دوستان عزیز .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:48  توسط ندا
|
به نام آفریدگار زیبایی
سلام به دوستای خوبم من از امروز به یاری خدا این وبلاگ رو درست کردم و می خواهم در اون از همه نوع موضوعی مطالبی خواندنی و جذاب البته اون طور که خواننده گان بخواهند بزارم و از همه شما دوستای گلم می خوام قدم رنجه کنید و به کلبه محقر من هراز چند گاهی سری بزنید و البته نظر هم بدین و منو از راهنمایی ها و نظر هاتون خوشحال کنید خوب دوستای گلم زید وقت تونو نمی گیرم امروز اولین پستم رو میزارم امید وارم برای شروع خوب باشه پس عزیزان منتظرم.![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:50  توسط ندا
|
